محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2763
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دربارهء خوارج از آنها پرسش كرد . گفتند : « برون شدند و نمىدانيم كجا رفتهاند » گويد : عتاب پيش معقل آمد و خبر را با وى بگفت . معقل گفت : « از شبيخون در امان نيستم ، مضريان كجايند ؟ » مضريان آمدند گفت : « اينجا بايستيد . » آنگاه گفت : « مردم ربيعه كجايند ؟ » گويد : آنگاه مردم ربيعه را به يكسو نهاد و مردم تميم را به يكسو و مردم همدان را به يكسو و بقيهء مردم يمن را به يك سوى ديگر نهاد . هر يك از اين چهار گروه از پيش و پشت مقابل گروه ديگر بود ، معقل ميان آنها بگشت و به نزد هر يك از چهار گروه بايستاد و گفت : « اى مردم اگر سوى شما آمدند و از گروه ديگر آغاز كردند و با آنها بجنگيديد هرگز از جاى خويش نرويد تا دستور من بيايد و هر يك از شما به سمت خويش پردازد تا صبح در آيد و در كار خويش بنگريم . » گويد : همه شب به حال كشيك بودند و بيم شبيخون داشتند تا صبح شد . گويد : هنگام صبح پياده شدند و نماز كردند و كسان آمدند و خبر آوردند كه خوارج از راهى كه آمده بودند رفتهاند . گويد : آنگاه شريك بن اعور با سپاه بصره بيامد و نزديك معقل بن قيس فرود آمد و او را بديد و لختى سخن كردند . آنگاه معقل به شريك گفت : « من از دنبالشان مىروم تا به آنها برسم شايد خدا هلاكشان كند كه بيم دارم اگر در تعاقبشان كوتاهى كنم بسيار شوند . » گويد : شريك برخاست و كسانى از سران جمع خويش و از آن جمله خالد ابن معدان طايى و بيهس بن صهيب جرمى را فراهم آورد و به آنها گفت : « اى كسان آيا كار خيرى مىكنيد ، مىخواهيد با برادران كوفيتان به تعقيب اين دشمن كه دشمن ما و آنها هر دو است برويم شايد خدا آنها را ريشه كن كند و بازگرديم . » خالد بن معدان و بيهس جرمى گفتند : « نه به خدا ، چنين كارى نمىكنيم ، ما